مجله خبری لحظه نما| اخبار روز، آشپزی، دکوراسیون، سبک زندگی
کد خبر: ۲۳۲۶۲
تاریخ انتشار: ۰۹ خرداد ۱۳۹۵ - ۰۹:۰۰
تعداد بازدید: ۱۷۸۸
در یک گفت و گوی خواندنی با مسعود فروتن و امیرعلی نبویان بررسی شد
ستاره شدن امیرعلی نبویان جای خوشحالی دارد و مهمترین آن اینکه او، علاوه بر حسن جمال، یک جوان تحصیلکرده و اهل مطالعه، یک نویسنده خوش ذوق و یک پسر با شخصیت هم هست.
فروش اسید فسفریک
هیولاهای مرموز
نرخ ارز
مجله خبری لحظه نما:ستاره شدن امیر علی نبویان از چند جهت جای خوشحالی دارد و مهمترین آن اینکه او، علاوه بر حسن جمال، یک جوان تحصیلکرده و اهل مطالعه، یک نویسنده خوش ذوق و یک پسر با شخصیت هم هست. مسیری که برای شهرت پیمود هم یک مسیر مشخص و همراه با آموختن بود. درسش را خواند و دانشگاهش را تمام کرد و بعد، بدون انکه بخواهد از نفوذ دایی اش سوء استفاده کند، به توصیه اش عمل کرد و وقت و جدیت زیادی برای آموختن گذاشت و با نویسندگی و اجراهم چهره شد و با خندوانه و لباهنگ به شدت اوج گرفت. ماجرای درخواستش از مصاحبه کنندگانش برای انتخاب کلاس بازیگری هم خواندنی است. از آن طرف مسعود فروتن یک استاد است. او هم با جدی ترین شکل ممکن وارد کار رسانه شد. در دانشگاه تلویزیون درس خواند، سال ها کارگردانی تئاتر و تله تئاتر و بسیاری از برنامه های مشهور تلویزیون و از جمله کارگردانی تلویزیونی سریال هایی مثل سلطان و شبان را در کارنامه دارد و بعد با قصه گویی و اجرا در تلویزیون بین مردم کوچه و بازار هم مثل اهالی جدی هنر مشهور شد و بعد، خواهرزاده اش امیرعلی را ابتدا به کلاس و بعد به برنامه رادیوهفت معرفی کرد تا او هم مثل خودش، باقصه و قصه گویی مشهور شود. چه خوب که قصه هنوز هم این همه طرفدار دارد و خوب است که هنرمندانی از این دست چهره شوند. از انها که به راحتی می توانیم اجازه دهیم الگوی خودمان یا عزیزان مان باشند. برای من، این شادی مضاعف است چرا که آنها همشهری ام هم هستند.

وقتی شما به دنیا آمدی، دایی ات مسعود خان فروتن یک آدم شناخته شده در زمینه هنر و تلویزیون و یک کارگردان تئاتر و به خصوص سلطان تله تئاترها بود. تصوری که تو از ایشان داشتی چه بود؟
نبویان: قبل از اینکه تصورم را بگویم این را بگویم که یادم هست در یکی از برخوردهای جالبی که در یک روز عید در خانه پدربزرگ و مادربزرگم داشتیم این بود که فضا طوری بود که انگار پدر و مادرم می خواستند مرا بیشتر به دایی مسعود معرفی کنند. گفتند امیرعلی آن سازت را بردار بیار برای دایی ساز بزن، انگار الان ناگهان قرار است در ذهن مسعود فروتن این جرقه بخورد که به به. این همان ادمی است که همه دنبالش هستند ولی معلوم بود که چنین اتفاقی نمی افتد.

فروتن: یادم هست که یک بازی فوتبال را هم گزارش کردی.
 
نبویان: بله. سعی کرده بودم هرچه در چنته دارم رو کنم. (خنده)

این ماجرا مربوط به چند سالگی ات بود؟
نبویان: فکر کنم دبیرستان بودم.
فروتن: نه خيرهم.

نبویان: قبلش بود؟ بله قبل تر بود. شاید راهنمایی بودم.

آن موقع شعر یا داستان یا هر چیز دیگری برای خودت نمی نوشتی؟
نبویان: چرا یک چیزهایی برای خودم می نوشتم و اتفاقا زیاد هم مینوشتم.

اینها را به دایی نشان ندادی؟
نبویان: نه. اینها را بعدا و به صورت اتفاقی دید.

چطور؟!
فروتن: امیرعلی با خانواده اش در آمل زندگی می کردند و ما تهران بودیم و اگر می امدند خانه پدربزرگ و مادربزرگ شان ما همدیگر را میدیدیم یا وقت هایی که می رفتیم آمل و اکثرا هم به صورت میهمان و میهمان بازی بود و بچه ها توی میهمانی معمولا همین جور مودب می نشینند و کار به اینجاها نمی کشد. (خندہ)

آن موقع شاید برای مامانش و خاله ها و دایی ها جذاب بود که دایی مسـعود در تلويزيون کار می کند و کارگردان است اما در همین حد بود و همیشه وقتی همدیگر را می دیدیم میهمان بودیم.

لطفا همین جا نگه دارید چون خیلی جلو آمدید. ما داشتیم از گذشته حرف می زدیم. امیرعلی چند تا خواهر و برادر هستید؟
نبویان: ما دوتا برادریم. من و البرز .

البرز هم علایق هنری دارد؟
نبویان: بله، زیاد. البرز ساز میزند. صدای خیلی خوبی دارد. به زودی اتفاقات خیلی خوبی برایش می افتد.

پدر و مادر کارشان چیست؟
نبویان: پدر و مادر معلم بودند.

فروتن: شانس اینها این بود که پدر و مادرشان معلم بودند. اینها از طرف پدر ییلاقی دارند در شاهان داشت که می گویند شانس ما این است که پدر ما معلم بود و ماسه ماه تابستان در جایی مثل بهشت بودند با دار و درخت و...

فروتن: موقعی که قرار شد از او تست بگیرند امیرعلی یک حرکت قشنگ کرد. وقتی که نشست از او تست یگیرند گفت شما اصلا ملاحظه نکنید که مسعود فروتن فامیل من است و اگر فکر می کنید به درد این کار میخورم مرا بپذیرید چون این کار اصلا پارتی بازی بر نمی دارد. آنها از این برخورد و شعور امیر علی خیلی خوش شان آمد

اولین بار کی بارقه استعداد را در امیرعلی دیدید؟
امیرعلی: هنوز هم واقعا این بارقه استعداد را دیدید؟ (خنده)

فروتن: (خنده) گفتم که وقتی ما همدیگر را میدیدیم در آمل بود و وقتی هم که میدیدیم به علت تعدد فامیل هایی که ما آنجا داریم و محدودیت وقتی که داریم، یک روز نوبت خانواده امیرعلی می شد و همیشه میهمان بازی و از دور بود و هرسال میدیدیم که امیرعلی بزرگتر می شود و خیلی نزدیک به این معنا نمیشدیم. امیرعلی یک برادر هم دارد به اسم البرز که هم با هم شبیه هستند و هم نیستند که ماجرای بین من و البرز هم جالب است که معمولا در برخورد اول نمی شناختمش. (خنده) نمی دانم چطور میشد که گم میشد در ذهن من امیرعلی مازندران درس خوانده و مهندس برق است. برادرش البرز هم در دانشگاه شریف درس میخواند و آمده بود تهران ساکن شده بود و یک روز گفت آمدم تهران ساکن شدم. گفتم کجا گفت طرف های سعادت اباد. خلاصه دیدم نزدیک ما هستند. دو، سه روز بعد تلفن زنگ زد و دیدم امیرعلی است. گفت دایی من میخوام شما را ببینم. آمد خانه من و گفت پدر و مادر من دوست داشتند که من مهندسی برق بشوم و من این رشته را خواندم و الان هم درسم تمام شد اما الان میخواهم دنبال علاقه ام بروم. گفتم به چه چیزی علاقه داری؟ گفت به نوشتن و بازیگری و هنر، مهندسی را تحویل پدر و مادرم دادم و میخواهم بروم دنبال علایقم، گفتم تا حالا چه چیزهایی نوشتی؟ نوشته هایش را نشانم داد که بیشتر حرف دلش بود. قصه خاصی نداشت. به او گفتم که خیلی خب دنبال علاقه ات برو اما باید بروی یک جا دوره ببینی، من مخالفم که همینجوری و بدون دوره دیدن وارد شوی، گفت کجا بروم؟ گفتم من می توانم معرفی ات کنم به خانم اسکندرفر و موسسه کارنامه.

چه سالی بود؟
فروتن: امیرعلی چه سالی بود؟

نبویان: سال ۱۳۸۷

فروتن: بله. من زنگ زدم به خانم اسکندرفر و ایشان گفت که ثبت نام کلاس ما دیشب تمام شد. گفتم حیف شد. گفت ولی فردا آقایانی که تست می گرفتند، آقای رحمانیان و آقای امجد فردا یک سر به اینجا می آیند. تو این بچه را بفرست بیاید از او تست بگیرند. امیرعلی هم رفت. موقعی که قرار شد از او تست بگیرند امیرعلی یک حرکت قشنگ کرد. وقتی که نشست از او تست بگیرند گفت شما اصلا ملاحظه نکنید که مسعود فروتن فامیل من است و اگر فکر می کنید به درد این کار می خورم مرا بپذیرید چون این کار اصلا پارتی بازی برنمی دارد. آنها از این برخورد و شعور امیرعلی خیلی خوش شان آمد. بعدا خانم اسکندرفر به من زنگ زد و گفت این پسر آنقدر حرکت زیبایی کرد که خیلی خوش شان آمد و در ضمن خیلی هم خوب بود. بانمک این است که بعدا خانم اسکندرفر به من زنگ زد و گفت بچه ات در این دوره شاگرد اول شد. طبیعتا با این ماجرا ارتباط مان بیشتر شد. رفت وآمد بیشتری پیدا کردیم چون حالا دیگر با برادرش در تهران زندگی می کرد. ما مرتب همدیگر را می دیدیم. من می رفتم پیش شان، کلاسش که تمام شد با خودم گفتم این بچه محجوب خجالتی را به چه کسی معرفی کنم.

خود آمل که بسیار زیباست و شاهان دشت دیگر لابد بسیار زیباتر است
فروتن: بله، آملی ها اکثرا اصالتا اهل روستاهای جاده هراز هستند، روستاهایی مثل شاهان دشت و آسک و نیاک و لاریجان و .. همه اینها از اینجاها رفتند در آمل مستقر شدند ولی اکثرا در این روستاهایی که مال خودشان است جا دارند و به آن تعصب هم دارند. شاهان دشتی ها تصمیم گرفتند که هر کسی از آنها چیزی را می خواهد بفروشد خودشان میخرند تا غریبه وارد آنجا نشود.

شما دریک محیط فرهنگی بزرگ شدی. وقتی بچه بودی قهرمان زندگیت کی بود؟
نبویان: ناصر حجازی

پس استقلالی هم هستی، شرمنده که توی دربی بدجوری شما را بردیم. (خنده) تا کی قهرمانت ناصر حجازی بود؟
نبویان: هنوز هم قهرمان من ناصر حجازی است و البته قهرمان های دیگری هم در کنارش اضافه شدند که علی حاتمی یکی از این قهرمانان است.

چیزهایی که بعدا از تو خواندیم نشان می دهد که خیلی از علی حاتمی تاثیر گرفتی. زنده یاد حاتمی کی قهرمانت شد؟
از دوره کلاس های کارنامه این علاقه و تاثیر بیشتر شد وقتی ما را دعوت می کردند که بروید فیلم تماشا کنید و تئاتر ببینید و کتاب بخوانید و من خیلی با علاقه و پشتکار در یک بازه زمانی نسبتا طولانی این کار را کردم و آنجا بود که فکر کردم چقدر از این آدم بزرگ خوشم می آید. در روز آخر امتحان قرار شده بود که ما لیرشاه را به صورت تک پرسوناژ و توی ۱۰ دقیقه بازی کنیم و من برای اینکه پرسوناژهای آن نمایش را در ۱۰ دقیقه خیلی سریع تر منتقل کنیم، لسم چند شخصیت تاریخی همین سرزمین را برایشان انتخاب کردم تا بلافاصله با اوردن اسمشان یک پیش زمینه ای در ذهن مخاطب شکل بگیرد. من این ماجرا را با وقایع مختلف تاریخی کشور به خصوص در دوره قاجاریه اداپته کردم و اجرا کردم. بعدا نقدهایی از زندگی و کار مرحوم حاتمی و گوشه هایی از زندگی خودشان را میخواندم و یک جا اشاره می کند و میگوید زمانی که من در دانشگاه درس میخواندم زمانی که چنین تکالیفی به ما می دادند من با آداپتاسیون آنها با برخی وقایع و شخصیتهای تاریخی آنها را روی صحنه می بردم. یعنی من فهمیدم کاری را که من بدون دانستن این موضوع انجام داده بودم را در یک دوره ای استاد علی حاتمی هم انجام داده بود. آن شب که این را فهمیدم بهترین شب زندگی ام تا آن موقع بود اما کسی آنجا نبود که این شادی ام را با او تقسیم کنم.

فروتن: زنگ می زدی به من خب!

نبویان: ساعت 2.5 شب بود و شما خواب بودی. یعنی همه آنها که حاتمی و شکسپیر و لیرشاه را میشناختند خواب بودند و رفقای دیگری که بیدار بودند هم اینها را نمیشناختند بنابراین تک و تنها برای خودم شادی می کردم.

پس اولین باری که یک آدم غیرجدی هم قهرمانت شد علی حاتمی بود. اولین باری که یک قصه خیلی تاثیرگذار خواندی کی بود؟
نبویان: ماجرای قصه های بچگی خیلی مفصل است منتها من یادم میآ ید که در خانواده پدربزرگم یک عادت وجود داشت و آن این بود که بعد از ناهار همه می رفتند استراحت کنند و هرکس هم یک کتاب برمی داشت و می رفت و می خواند.

پدربزرگ در آمل بود؟
نبویان: نه. تهران، من سواد آنچنانی هم نداشتم اما از توی کتابخانه کتابی که خوشگل تر بود و جلد محکمتری هم داشت و میتوانستم در دستم نگه دارم را انتخاب می کردم. یادم می آید یک بار «ماشاءالله خان در دربار هارون الرشید» را انتخاب کردم و بعدها خود ایرج پزشکزاد یکی دیگر از قهرمانان زندگی ام شد. اولین قصه مهمی که خیلی روی من تأثیر گذاشت را خاله ام برایم خواند و ان هم «ماهی سیاه کوچولو» نوشته صمد بهرنگی بود. این برای زمانی بود که هنوز سواد نداشتم. خاله خیلی سعی می کرد مرا هدایت کند و سعی می کرد مرا به زور بنشاند و برایم قصه بخواند اما من از اساس آدم هدایت پذیری نبودم. (خنده)

بعدا هدایت هاشمی سر کلاس بازیگری هدایتت کرد.(خنده).
نبویان: بله، واقعا

بعدا چه نویسنده های دیگری روی شما تاثیرگذار بودند؟
نبویان: آن زمان که من به صورت حرفه ای شروع کردم به مطالعه، چون از فضای دانشگاه بیرون آمده بودم به صورت تخصصی مطالعه می کردم، سعی می کردم ساختار و فرم و... را بشناسم و ناگهان با چخوف آشنا شدم و جهانم عوض شد و تاثیر عجیب و غریب دیگری روی من داشت. مطمئنا در دوره راهنمایی و دبیرستان اگر با چخوف آشنا می شدم شاید خیلی برای من جذاب نبود.

با همینگوی چطور آشنا شدی؟
نبویان: با همینگوی از طریق هوشنگ مرادی کرمانی آشنا شدم و قصه های مجید بود که مرا برد به سمت خواندن بقیه قصه های دیگر نویسندگان و قصه نویس های غیرایرانی.

فکر می کنم خود هوشنگ مرادی کرمانی هم روی شما خیلی تاثیر داشت، درست است؟
نبویان: به طور قطع، من از یک دوره ای به گذشته ام ارجاع پیدا کردم تا ببینم آنها که روی من تاثیرگذار بودند چه چیزهایی بودند. میخواستم کشف شان کنم. مثلا فیلم قصه های مجید را دیده بودم و رفتم خود کتاب قصه های مجید را خواندم و بعد از آن دیگر فیلم را ندیدم گرچه فیلم هم خیلی خوب بود.

وقتی که خودت را شناختی چه چیزی بیشتر برایت جالب بود؛ شاعری، نویسندگی، بازیگری یا اجرا؟
نبویان: من رفتم دوره های بازیگری را گذراندم که بازیگر شوم. ما برای کارهای کلاسیمان در آموزشگاه بازیگری باید یک سری تکالیفی مینوشتیم. یک بار شاهان دشت بودیم و من داشتم این کارها را انجام میدادم که اقای فروتن به صورت اتفاقی ان را خواند. تقریبا با این لحن که «اصلا تو اینجا چیکار می کنی؟» با من برخورد کرد. راستش را بخواهید بعد از اینکه امتحان دادم و قبول شدم برای بازی در یک سریال انتخاب شدم که قرار بود برای تلویزیون تولید شود و بعد رفت توی رسانه های تصویری، خیلی با خوشحالی زنگ زدم به دایی مسعود گفتم مرا برداشتند برای سریال، گفت خیلی بی خود. گفتم انتخاب شدم و فردا می توانم بروم لوکیشن شان، گفت بیجا کردند. گفتم من رویم نمی شود زنگ بزنم و بگویم نمی آیم گفت من خودم به آنها می گویم گفتم چشم وایشان خودشان زنگ زدند و نمی دانم چه گفتند و من به هر حال نرفتم.

چه جالب. اقای فروتن چراگفتی نه؟
فروتن: اجازه بدهید که اسم سریال را در مصاحبه نیاوریم که سوءتفاهم نشود. به هرحال من پیش بینی می کردم که چه چیزی از آب درخواهد آمد. من آن آدمها را می شناختم، آنها دنبال کشف یک چهره تازه نبودند. آنها می خواستند با آدمهای خوش قیافه صحنه شان را پر کنند و اجازه نمی دادند که امیرعلی در آنجا بدرخشد حتی در یک نقش کوتاه چون نمی خواستند کسی جلوی درخشش خودشان را بگیرد. به هرحال من ۴۰ سال است که در این حرفه هستم و می دانم کی دارد چه کار می کند. من به او گفتم باید هدفت را مشخص کنی و برای کار جلوی دوربین به تو پیشنهاد می کنم مجری گری را انتخاب کن چون به نظرم برای بازی هنوز زود است. اگر به یک شهرت برسی بازیگر شوی خوب است یا مثلا به عنوان یک پدیده کشف شوی برای نقش اول، نه فقط این کار که بعد از آن چند تا کار دیگر هم بود که مواظب بودم نرود بازی کند.

نبویان: معمولا دایی ها پارتی بازی می کنند که خواهرزاده برود بازی کند اما ما یک دایی داریم که مدام می گفت نرو. (خنده همه)

فروتن: من نمی گذاشتم برود برای اینکه میگفتم اگر بیهوده و زیاد دیده شوی حیف می شوی. تازه کلاس دیده بود و انتخاب شده بود و خودش داشت بال بال می زد از خوشحالی.

شما هم آب ریختی روی آتش اشتیاقش
فروتن: بله، زنگ زدم آن برنامه و گفتم من اجازه ندادم بیاید.

امیرعلی گفتی بعد چه اتفاق خوبی افتاد؟
نبویان: چند تا کار دیگر پیش آمد که آقای فروتن گفتند نه و بعد از یک جایی گفتند که از این به بعد خودت باید یاد بگیری که بگویی نه. یک روز داشتم در خیابان راه می رفتم با خودم گفتم اگر به همه بگویم نه بعدش چه می شود؟ رفتم پیش آقای فروتن و گفتم شما مدام به من می گویی اینجا نرو، انجا نرو، من یک سری پیشنهاد دارم و این برای من خیلی خوب است چون من تازه از این دوره ها امدم بیرون و به نظرم این پیشنهادها  پیشنهادهایی است که نمی شود نه گفت به همه شان. به من گفت تو خوب است که بنویسی. من دارم با یک برنامه کار می کنم و می توانم تو را معرفی کنم اینکه عرضه داشته باشی که خوب کار کنی و خودت را نشان بدهی دیگر به تو بستگی دارد. بعد جریان آن شب پیش آمد.

فروتن: من با نوشتنش ناگهان آشنا شدم. مادر شاهان دشت بودیم و پدرش اصرار کرد چیزهایی که نوشتی را بیاوردایی مسعود ببیند. او رفت نوشته هایش را اورد و چقدر خوب بود. این نوشتن برای من کشف خوبی بود. برای من بازیگری مهم نبود و الان هم مهم نیست. من یک نویسنده متبحر را بهتر از یک هنرپیشه میدانم چون به نظرم ماندگاری اش بیشتر است. خلاصه اینکه به او گفتم بنشین بنویس، بعد با خودم گفتم کجا بنویسد. اتفاقا خودم آن موقع با آقایان ضابطیان و صوفی در رادیو هفت کار می کردم. گاهی بچه ها همه را دعوت می کردند که دور هم باشیم. یک شب بچه ها می خواستند بیایند خانه من، به امیرعلی گفتم توهم بیا امیرعلی آمد و من معرفی اش کردم و سلامی کرد و همه اش گوشه کنارها بود و کسی درست و حسابی او را ندید. نیم ساعت بعد رفت بالکن و بعدش هم یواشکی خداحافظی کرد و رفت. رویش نشد در جمع بنشیند. با خودم گفتم ای بابا ما این همه خرج کردیم میهمانی گرفتیم.... (خنده همه)

نبویان: روایت منصور ضابطیان از آن شب هم جالب است. گفت دیدم یک پسر از درآمد که قیافه اش شبیه به همه چیز هست الا نویسنده. بعد به خودم گفتم مسعود فروتن کسی نیست که یک نفر را همینجوری معرفی کند. نمیدانم با او چه کار کنم. اصلا شمایلش اینجوری نیست و از ان طرف هم مسعود فروتن می گوید خوب می نویسد. تصمیم گرفتم امتحانش کنم.

آن شب تو زود رفتی؟
نبویان: بله، من اصولا آدمی خجالتی هستم.

رادیو هفت را هم می دیدی؟
نبویان: بله به خصوص ماه رمضان که کامل میدیدم.

فروتن: یک روز که ضبط داشتم گفتم بلند شو بیا و آنجا به او سوژه دادند  که راجع به علی حاتمی بنویسد. امیر علی هم خیلی راحت و بداهه نوشت. باور نکردند. گفتند لابد از قبل خودش را آماده کرده بود. آن موقع مارال دوستی سرپرست نویسندگان برنامه بود. از همان جا رفت توی نویسندگان، یک مدت به عنوان نویسنده مینوشت. یک مطلب نوشته بود به اسم قصه های امیرعلی که یک آدم در موقعیت سنی و خانوادگی خودش بود و پیشنهادش داد به ضابطیان و صوفی، من در جریان اینها بودم و یک روز به من تلفن کرد که قرار شده خودش این قصه ها را اجرا کند و این خیلی برای من جذاب بود. صدای گریه اش هم از پشت تلفن می آمد. در آن برنامه آدم گمنام تازه کار را دعوت نمی کردند برای خواندن قصه. همه چهره بودند. برای قصه های امیرعلی چندین نفر را آوردند که بخواند اما دیدند خوب نیست و آخرش به این نتیجه رسیدند که بهتر است خودش این کار را انجام دهد. آن شب یادم نمیرود که به من زنگ زد و پشت تلفن صدایش می لرزید و اعلام کرد که خودش قرار است این قصه ها را بخواند.

آن موقع ضبط شده بود؟
نبویان: من یک قسمت تست دادم.

میدانی چه کسانی آمده بودند تست داده بودند؟
فروتن: یکی از آنها هومن بهمنش فیلمبردار بود. به من تلفن کرد و گفت من خودم هم به انها گفتم نویسنده اش بهتر از من است.

نبویان: بله، خیلی هم به من محبت داشت. گفتند بنشین بخوان ببینیم چطور می شود. نشستم خواندم گفتند این که خیلی خوب است. گفتند عنوانت را چه بگذاریم؟ گفتند می گذاریم نویسنده، خودش نوشته است دیگر، از آنجا قصه خوانی من شروع شد.

این اولین بار بود که در تلویزیون دیده می شدی؟
نبوییان: بله، بین زمان تولید تا آمدن من روی آنتن فاصله زیادی نبود. قصه این بود که شرمین نادری وقت می خواست که برای سیزده شب عید قصه های «خانجون» را بنویسد، بنابراین از ۱۵ تا ۲۹ اسفند یک باکس خالی باقی مانده بود و رادیو هفت قصه نداشت. بهمن ماه به من گفتند چنین قصه هایی بنویس و بعد این ماجراها پیش آمد. من در سه روز هفت قسمت را ضبط کردم و سه روز بعد هم رفت روی آنتن.

از قبل به قصه های امیرعلی فکر کرده بودی؟
نبویان: نه. همانجا به آن فکر کردم. آدرسی که به من داده بودند این بود که طنز باشد، فضای قدیمی نداشته باشد که گوشه به قصه های خانجون نزند. قصه امروزی باشد، عشق و عاشقی نداشته باشد. یادم هست که در رستوران نشسته بودم که شروع کردم به نوشتم آن و بعد هم تلفنی برای آقای ضابطیان خواندم و گفت خوب است. بلند شو بیا ضبط کنیم.

این قصه ها قبلا در ذهنت بود؟
فروتن: اینها اتفاقاتی است که برای هر جوانی ممکن است بیافتد. اینها از نظر خانواده پدری خیلی وسیع هستند و چند تا عمه دارد و فامیل های دیگر و خیلی مفصل همه با هم معاشرت دارند بنابراین او خیلی از این رابطه ها هم الگو گرفته بود. طبیعی است که او هم مثل اغلب نویسنده ها آدمهای دوروبرش را وارد ماجرا کرد. الحمدلله مرا آن وسط جانداد. (خنده همه)

کسی از فامیل هم خودش را در آن قصه ها می دید؟
نبویان: بله، زیاد. فک و فامیل زنگ میزدند و می گفتند که میدانیم منظورت کی بود. مادر قصه یک آذرخانم داشتیم که با مادر امیرعلی دشمنی پنهان و آشکاری دارند. زنگ زده بودند و به مادرم می گفتند که ما می دانیم منظور امیرعلی از آذرخانم کی هست (خنده).

فروتن: خیلی خوب که آدمها خودشان را در این قصه ها می دیدند چون این اتفاقات برای زمان حال است و در خیلی از خانواده ها می افتد.

چون از مدل واقعی گرفته بودی مردم دیگر هم خودشان را با آن نزدیک احساس می کردند.
نبویان: یک سری چیزها هم بود که امیرعلی خودش برای اجرا کشف کرده بود. یک جمله می گفت و یک لحظه مات می ماند و نگاه می کرد به این معنی که: «عجب چیزی گفتم.» یعنی با این سکوتش از بینندگان تایید می گرفت. بعد ادمها منتظر می ماندند که الان دیگر چه می خواهد بگوید.

فکر می کنی در طرفدار پیدا کردن این برنامه، قصه هایت بیشتر تاثیر داشت یا چهره ات یا بازی ات؟
نبویان: چهره به طور قطع بی تاثیر نیست. فکر میکنم مجموعه اینها که گفتی موثر است.

فروتن: یک جوانی دارد راجع به جوانها قصه می گوید و این جذاب است. شرمین نادری قصه نوشت برای سن من، هیچ وقت باور نمی کرد که شرمین نوشته. همه فکر می کردند من خودم نوشتم. خیلی ها می گفتند که حالا گوش می کنیم به قصه های خانجون که آقای فروتن نوشتند و اجرا می کنند. یکی از آنها امیرحسین مدرس بود. شرمین هم این ماجراها را از پدرش گرفته و آنها را نوشته مردم این قصه هارا آنجوری باور کرده بودند و قصه های امیرعلی را هم از خودش می شنیدند که قصه ای از جوانی همسن خودش بود و خودش هم مینوشت. خودش هم اجرا کرد. یعنی اگر یک آدم مسن تر اجرا میکرد در نمی آمد.

و اگر شرمین هم قصه هایی که نوشته بود را اجرا می کرد هم باور نمی کردند.
فروتن: همین طور است. خود شرمین گفته که خواندن و اجرای شما باعث شد که من ایده های جدید بگیرم و سهم شما در به وجود آمدن این قصه ها از پدر من بیشتر است.

این انتخاب خوب منصور هم هست دیگر.
فروتن: خیلی باهوش است. من خودم هم کشف منصور هستم.

نبویان: بعد از سلطان و شبان و این همه تله تئاتر و کار در تلویزیون دوباره کشف شدی؟

فروتن: برای اجرا توسط آنها کشف شدم. من به واسطه لطفی که منصور و محمد صوفی به من داشتند برای برنامه های آنها میهمان می شدم. میهمان هم لازم نیست حتما خوش صدا و خوش قیافه و خوش تیپ باشد.

البته شما همه اینها را هستی؟
فروتن: (خنده). لطف داری، یک روز منصور ضابطیان به من تلفن کرد که رادیو هفت یک بخشی دارد به نام قصه گویی و ما می خواهیم این قصه ها را شما بگویی، من گفتم من که مجری نیستم. گفت ما به دو دلیل می خواهیم که تو باشی، یکی اینکه صداتون صدای خاصی است. دوم اینکه لحن تان لحن مهربانی است و این دو را به عنوان بهترین پارامتر برای برنامه می خواهیم اول کار هم خیلی لطف کردند و با من همراه بودند و در تمام جلسات ضبط هم بودند و بعد کم کم ما جا افتادیم. اینهارا گفتم که بگویم خوب آدمها را کشف می کند.

این هم به خاطر ژورنالیست بودنش است.
فروتن: شاید همین طور باشد.

دارم از همکار سابق خودم دفاع می کنیم.
فروتن: بیشتر از ژورنالیست بودن یک ویژگی مهمش این است که بی عقده است و می تواند شاهد درخشش، رشد و موفقیت ادمها باشد.

کلاچند تا قصه از قصه های امیرعلی را اجرا کردی؟
نبویان: فکر کنم ۱۵۰-۱۰۰ تا می شود. سه سال شد و در چهار جلد هم منتشر کردم. البته من این کتابها را به ترتیب پخش شان منتشر نکردم و سعی کردم کاری کنم که این چهار جلد تقریبا متوازن باشد.

خودت از بین قصه های امیرعلی کدام را بیشتر از همه دوست داشتی؟
نبویان: فکر کنم جلد سه را یک کم بیشتر از بقیه دوست دارم.

هر کدام از این کتابها چند بار تجدید چاپ شدند؟
نبویان: چون با فاصله منتشر شدند قطعا قبلی ها بیشتر چاپ شدند. جلد یک آن  18 بار تجدید چاپ شد دو 14 بار و به همین ترتیب

اولین بار کی بازتاب این قصه ها را دیدی؟
نبویان: متوجه نبودم. یک بار دعوت شدم به یک تئاتر، یک دقیقه دیر رسیده بودم. رسیدم به کسی که متصدی بود و گفتم ببخشید دیر رسیدم. گفت در سالن بسته شد. گفتم من میهمان هستم و اگر نروم خیلی بد می شود. سرش را بلند کرد  و گفت به به، سلام آقای نبویان. من گفتم سلام. مخلصم. و در تمام مدت داشتم فکر می کردم من این آقا را کجا دیدم، هم دانشگاهی ام بود آیا؟ آملی هست؟ فامیل است؟.... بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم ببخشید آقا قیافه تون خیلی برای من آشناست. گفتم من نمی دانم اما من شما را در تلویزیون دیده ام. روزهای اول چون برنامه سر ساعات خاصی پخش می شد، آژانس های تاکسی تلفنی، سوپرمارکتها و بیمارستانها خیلی مرا بیشتر میشناختند اما بعدا فراگیرتر شد.

نمیخواستی دوباره بروی سمت بازیگری و جذب قصه گفتن شدی.
نبویان: این کاری بود که از آن خیلی لذت می بردم و حتی مسائل مالی اش هم اصلا برایم مهم نبود. همان جا بود که صفحه مجازی ام را راه انداختم و قصه مینوشتم و خبر می دادم که مردم من امشب قصه می خوانم و مردم هم می آمدند و کامنتهای خیلی خوب می گذاشتند و روزبه روز تعداد رفقایم در فضای مجازی بیشتر می شد و بازخورد بهتری از مردم می گرفتم. در ضمن این کار کار پرزحمتی هم برایم نبود. من برای ساختن قصه نیم ساعت فکر می کردم و طراحی هایی می کردم و بعد می نوشتمش و لذت می بردم.

مردم و اهل فامیل به تو سوژه نمیدادند؟
نبویان: چرا فک و فامیل فراوان ایده می دادند و حتی چندین قصه را از روی ایده های انان با تغییراتی که دادم نوشتم. یک نکته بگویم که اگر به خود من در همان دوران بازیگری پیشنهاد میدادند نمی توانستم به این خوبی انتخاب کنم. نمی توانستم بگویم یک میز بگذارید من قصه می نویسم و می آیم برای مردم میخوانم واقعا به ذهنم نمی رسید.

پس این اولین باری بود که زنگ زدی به دایی مسعود ونگفت نه.
نبویان: این دیگر پیشنهاد خود ایشان بود. آن شب که زنگ زدم به شما گفتم که قرار است قصه ها را خودم اجرا کنم یادم هست. اولین باری که این قصه ها پخش شد هم شما زنگ زدی و آن موقع دیگر خیلی خوشحال شدم.

اگر میرفتی سراغ بازیگری شاید این قصه ها همه میمردند حتی اگر بازیگر معروفی می شدی.
نبویان: مسلما همین طور است چون من باید چوب بالای سرم باشد و اگر برنامه تلویزیونی نبود که قرار باشد من هر هفته بیایم قصه بخوانم هرگز چهار جلد کتاب نمی شد.

سراغ بازیگری هم رفتی اما سریالهایی که بازی کردی خوب دیده نشد.
نبویان: دیده شد چون با کانسپت خیلی مهجوری بود. یعنی شاید موضوع موضوع بسیار مهمی بود منتها موضوع مهم لازم است که جذابیتهایی هم داشته باشد برای مردم تا پای آن بنشینند.

فکر نکردی که خودت یک سریال بنویسی و خودت بازی کنی؟
نبویان: اتفاقا یک سریال نوشته ام.

کی ساخته می شود؟
نبویان: نمی دانم. منتظرم ببینم چطور می شود.

فروتن: بگذار من یک توضیح بدهم. موقعی که تکلیف امیرعلی با نوشتن و اجرا مشخص شد، بد نیست که یک تنه هم به بازیگری بزند تا در آن کار هم خودش را محک بزند و فکر نکند که من باعث رشد او در بازیگری شده ام. الان از نظر من امیرعلی نویسنده و مجری خوب و درخشانی است و هر کار دیگری هم بکند این درخشش در آن هست. من الان می روم فیلم هم بازی می کنم اما من درهرحال مسعود فروتن کارگردان تلویزیون هستم. وقتی برنامه اجرا می کنم مردم با من غریبه نیستند برای اینکه اسمم را شنیده اند و فرهنگ مرا می شناسند و می دانند ۴۰ سال سابقه تئاتر پشت سر من است. میدانند که من جلوی دوربین حرف بیخود نمیزنم. آدمهایی هم که پیش من می نشینند و با هم حرف میزنیم سابقه شان پیش من هست و همه اینها موثر است. اگر امیرعلی همان اول می رفت بازی میکرد حیف می شد. امیرعلی پسر نداشته من است.

نبویان: واقعا برای من یک دانشگاه بود.

نکته مهم در مورد شما این است که اکثریت مردمی که شما را در کوچه خیابان می بینند شما را به عنوان یک مجری میشناسند و از پیشینه هنری تان آگاهی ندارند. این اذیت تان نمی کند؟
فروتن: نه. من خیلی دوست دارم که مرا ببینند. هر کسی هم که توی این حرفه می آید دلش میخواهد دیده شود. من وقتی در خیابان می روم و یکی به من نگاه میکند ولی خودم سلام می کنم تا بداند درست دیده است. این برخورد من برعکس خیلی هاست که خودشان را پنهان می کنند. مردم ما را نگه می دارند. یک روز داشتم می رفتم حسن آباد یک آقایی که موتوری بود به موتور تکیه داده بود، آمد از کنارم رد شد و نکاه کرد. من سلام کردم...

موسیقی مورد علاقه ات چیست؟
نبویان: موسیقی فولکلور ایران مخصوصا موسیقی فولکلور خراسانی و البته مازندرانی که از قدیم می شنیدیم و دوستش دارم. موسیقی خراسانی در یک تغییرات خیلی کوچکی در ردیف آوایی تبدیل به موسیقی بلوز می شود و بسیار شنیدنی است. سازهای موسیقی فولکلور ایران کوک دیاپازون نیستند و اکثرا لهجه دارند و این هم خیلی برایم جذاب است. موسیقی بختیاری را هم خیلی دوست دارم.

موسیقی پاپ چطور؟
نبویان: خیلی سخت می پسندم و تک و توک آهنگها را دوست دارم، بین خواننده های پاپ کار آقای چاوشی را بیشتر دوست دارم به دلیل اینکه ایشان را در انتخاب ترانه خوش سلیقه می دانم. راستش را بخواهید من وقتی اولین بار یک موزیک را میشنوم سعی می کنم خط ترانه را پی بگیرم بعد باقی مسائل مطرح میشود،

شما چه نوع موسیقی را دوست دارید استاد؟
فروتن: موسیقی خوب. من شاید هنوز موسیقی اصیل ایرانی را بیشتر از همه موسیقی های دیگر دوست داشته باشم. هنوز گاهی برنامه های گلهای آن سالها را گوش می کنم. آخرین سی دی که گرفتم و یک هفته هر روز گوش می کردم دخت پری وار کار علیرضا قربانی و مهیار علیزاده است. انتخاب  شعرهای این مجموعه خیلی خوب است و دو تا از کارها بی نظیر است که یکی کار آقای بهمنی است و دیگری هم کار آقای قیصر امین پور کارهای پاپ را هم گوش می کنم و بیشتر در رادیو و ماشین و این جاها ولی اینکه این سی دی ها را داشته باشم و در خانه گوش کنم، نه. من هنوز گرفتار موسیقی اصیل ایرانی هستم.

بازیگر مورد علاقه تان چه کسی است؟ همه میدانند که شما خیلی از بازیگران را وارد سینما و تئاتر کردید از جمله خانم کتایون ریاحی و چندین نفر دیگر
فروتن: خیلی از دوستان هستند. من بیشتر بازیهای خوب را دوست دارم و نمیتوانم بگویم عاشق همه بازی های فلان بازیگر، به نظرم حتی بازیگر بسیار خوبی مثل پرویز پرستویی هم یکی دوتا فیلم بد دارد. ما قبل از انقلاب بازیگری داشتیم که هر نقشی به او می آمد؛ بهروز وثوقی، او می توانست هم نقش یک مرد بلوچ را بازی کند، هم نقش یک افسر نیروی دریایی و هم یک آدم خل و چل سه کله را و همه اش هم خوب باشد. به نظرم هنوز ما جایگزینی برای آن آدم نداریم. پرویز پرستویی خیلی خوب است اما آیا می تواند نقش یک ادام سه کله دیوانه را بازی کند؟ یا قد و بالاش برای یک افسر نیروی دریایی مناسب نیست. پرستویی در بادیگارد خیلی درخشان است و کلابازیگر خیلی خوبی است اما اگر بخواهم یک نفر را اسم ببرم بهروز وثوقی بهترین هنرپیشه ایرانی از اول تا حالاست.

از خانمها کدام را بیشتر دوست دارید؟
فروتن: اینجا هم بازی های خوب را دوست دارم. مثلا مریلا زارعی در کار خانم ابیار خیلی خوب بود. خانم زارعی در کار دو زن خانم میلانی هم خوب بود و با آن کار نشان داد که دارد می آید و حتما حضور خوبی خواهد داشت. یا مثلا در همین سریال شهرزاد بازی بدون کلام و نگاه های خانم ترانه علیدوستی خیلی خوب است. نگاههایش گاهی آنقدر سنگین است که با خودش یک دیالوگ مفصلی را دارد. اجازه بدهید که من کسی را انتخاب نکنم. این همه سال کار دیدم، کار خوب و بد زیاد دیدم. هر بازیگر در یک جا به دلیل رهبری بد بد است و یک جا هم با رهبری خوب خوب است. وقتی یک بازیگر ادامه می دهد و می ماند یعنی خوب است و چیزی در چنته دارد و کارگردان باید این را از چنته اش بیرون بکشد و اگر خوب نیست تقصیر کارگردان است.

چطوری برای برنامه لباهنگ رفتی؟
نبویان: رامبد یک روز مرا هول داد توی استودیو من یک کارگاه داستان نویسی دارم و همان جا هم رامبد ورک شاپ بازیگری دارد. در وقت استراحت رامبد مرا هول داد توی استودیوی همان جا و گفت من یک مسابقه لباهنگ دارم که تو هم جزو شرکت کنندگانش هستی، یعنی جمله سوالی نبود، خبری بود. من هم که دیدم اینجوری هست گفتم من اصولا کارم همین است پس هستم (خنده) اینجا که حق انتخاب نداشتم اما اگر حق انتخاب داشتم هم قبول می کردم چون کاری بود که دوست داشتم و میدانستم که یک روزی پایم به خندوانه باز میشود. خودم علاقه مند این برنامه بودم و هستم. خندوانه در پیجش نظرخواهی گذاشته بود که مردم دوست دارید چه کسانی را دعوت کنیم. یک لیست پنجاه نفری فراهم شد از رای مردم که من در آن لیست نفر هفتم شدم. شش تای قبل از من یکی سعید معروف بود و پنج خواننده پاپ که خیلی هم طبیعی بود.

قبل از ان رامبد را میشناختی؟
نبویان: رامبد چند بار میهمان رادیو هفت بود. چندین و چند بار با هم برخوردهای خوبی داشتیم و خیلی از معاشرت با او لذت میبرم.

چطور شد که محسن چاوشی را انتخاب کردی؟
نبویان: برای اینکه شما الان می توانی محسن چاوشی را تا صبح پلی کنی و من لب بزنم. همه آهنگهایش را حفظ هستم و کوچکترین زحمتی برای حفظ کردنشان نکشیدم. فقط باید برایش یک کاراکتر طراحی می کردم که به نظر او چه می پوشد و چگونه سروکله اش را تکان میدهد و میمیک چهره و اخمهایش چطوری است و این زخم گلویش از کجا می آید که اینها همه را بازی کردم.

با محسن چاوشی دوستی یا ارتباطی هم داری؟
نبویان: قبل از اینکه بروم سراغ این جریان باهاشون تلفنی صحبت کردم و ازشان تلفنی اجازه خواستم، از نزدیک با ایشان دوستی و مراوده ای نداشتم. قبل از این جریان هم فیلم سنتوری را دیدم ولی از بازی آقای رادان چیزی دستگیرم نشد چون از جنس من نبود.

فکر می کنی انجا بازی کردی یا فقط لب زدی؟
نبویان: من آن کاراکتر را ساختم و بازی کردم چون مسلما خودم اونجوری با شما صحبت نمی کنم و حرف نمیزنم.

چند تا از کارهایش را خواندی؟
نبویان: دفعه اول یک کار و دفعه دوم هم که با فرزاد فرزین بود و از احسان کرمی رقیب دوره قبلم دعوت کردم بیاید که لطف کرد و آمد و در فینال هم یک ریمیکس از یه تا آهنگش درست کرده بودم. شب من و برادرم نشستیم تا صبح واینها را به هم وصل کردیم و یک کلیپ درست کردیم که دیدید.

این رقابت برایت جدی بود؟
نبویان: برای من زیاد جدی نبود اما برای مردم جدی شده بود و من هم به احترام رای مردم جدی اش گرفتم.

کسی را هم انتخاب کردی که می توانستی جدی بخوانی و کلا انتخاب هوشمندانه ای بود. مجبور نبودی مثل ارشا از آن کارها بکنی.
فروتن: کسی را انتخاب کرد که دیده نشده بود.

نبویان: ارشا کار خودش را بلد است. انگار من و او بخواهیم مسابقه انشا بدهیم. معلوم است که من او را می برم. (خنده)

دوستان نزدیکت چه کسانی هستند؟
نبویان: من خیلی با دوستان قبل از این اتفاقات دوست هستم و بیشتر با آنها هستم برای اینکه قبل از این ماجراها آنها بودند و هنوز هم هستند و صمیمی ترین دوستان من هم هستند. در محیط کار هم با همه دوست هستم و با احترام برخورد می کنم.

نمی خواهی ازدواج بکنی؟
نبویان: چرا می خواهم ازدواج کنم. ۵۰ درصد قضیه حل است.(خنده)

فروتن: پدر و مادرش مصر هستند که ازدواج کند.

نبویان: قصه سر این است که الان شرایط خوبی ندارم برای این کار تو باید وقت بگذاری اشنا شوی بعد اینکه یک دختر جوان قرار است زندگی اش را با تو به اشتراک بگذارد و الان تو چیزی برای به اشتراک گذاشتن نداری، همه اش درگیری و گرفتاری (خنده)

اگر بخواهی ازدواج کنی چه کاراکترهایی را در نظر میگیری؟
نبویان: اسم طرف را که نباید بگویم؟ (خنده همه)

اگر اسم را بگویی که عالی است.
نبویان: نه. هنوز معلوم نیست. این شغل را شما هم که می شناسایی، ساعت کار مشخصی ندارد. شب و صبح و شنبه و پنجشنبه توش فرقی با هم ندارند، بنابراین یکی از مهمترین شرایطی که وجود دارد این است که این قضیه درک شود. از یک لحاظ اگر همکار باشد، خوب است چون این قضیه را درک می کند اما از طرفی دیگر اگر همکار باشد دیگر ممکن است کلا همدیگر را نبینیم (خنده) بنابراین از نظر من این یک مساله اساسی است.

پس یک شرط اساسی برای تو درک شرایط کاری تو هست.
نبویان: بله این موضوع مهمی است.

فروتن: این واقعا هم مهم است. مثلا تو به عنوان یک روزنامه نگار و نویسنده هستی ما با هم رفتیم تئاتر و تو داشتی مرا می رساندی که بچه هایت تلفن کردند گفتی چشم از آنجا رفتی سمت خانه اما باز وسط راه یادت افتاد و رفتی سر رونمایی یک آلبوم این را خانواده تو درک کرده اند که این کار تو هست و این سختی ها و گرفتاری ها را دارد. ۹۹ درصد زندگی هنرمندان که به هم می خورد به این دلیل است که این باور وجود ندارد که این آدم مجبور است برود این کار را ببیند و برای تفریح نرفته است.

پس کلا ازدواج و تشکیل خانواده را دوست داری..
نبویان: بله، من ازدواج را دوست دارم و از تشکیل خانواده نمی ترسم اما شرایط من این گونه است. آقای شهیدی فریک جمله ای را به من گفت ودرنهایت به من گفت حتما ازدواج کن و هرچه زودتر هم این کار را بکن، گفت این شرایط که از ان حرف میزنی خردادش مثل اردیبهشت است، نودوشش اش مثل نود و پنج است و نود و هشت آن هم مثل بقیه است بنابراین منتظرنمان که درست شود. .هیچ وقت درست نمی شود. راست می گفت و من از همان روز دارم به حرف شان فکر میکنم

پس داری به ازدواج فکر می کنی؟
نبویان: بله. از روز اول که احساس کردم بزرگ شدم به ازدواج فکر می کردم (خنده)

فروتن: با نمک است که برادرش البرز همان وقتی که امد تهران دانشگاه رفته بود به شوهر خاله اش گفته بود که برایم زن بگیرید.

نبویان: این برای موقع نوجوانی اش بود. الان عاقل شده (خنده)

با برادرتان با هم زندگی می کنید؟
بله. او در دانشگاه شریف درس خوانده و کار موسیقی انجام می دهد و مطمئن هستم که به زودی برایش اتفاق بزرگتری می افتد.

برایش برادر بزرگتر بازی هم در می آوری؟
نبویان: نه. ما با هم دوست هستیم.

فروتن: او بزرگتری می کند و بیشتر مواظب امیرعلی است.

امیر علی نبویان چگونه ستاره شد؟
جدیدترین روش جوانسازی واژینال
سبک زندگی
کودک وبانوان
گردشگری
فناوری اطلاعات
سلامت
آشپزی
چهره ها
دکوراسیون
رازهای موفقیت
سرگرمی
نام:
ایمیل:
* نظر: