مجله خبری لحظه نما| اخبار روز، آشپزی، دکوراسیون، سبک زندگی
کد خبر: ۲۳۴۰۴
تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ - ۱۰:۰۰
تعداد بازدید: ۱۵۰۰
یک صدای سحرگاهی همه اتاق را تکان می داد. بوزز، همان آوای دلنشینی بود که خواب را برای بار دهم از چشم مان می پراند، "کجا رفتی؟ گفتم اصل بده"
فروش اسید فسفریک
هیولاهای مرموز
نرخ ارز
تجدید خاطره و خدحافظی با شبکه پیام رسان محبوب
دختران یاهو مسنجر دختران انتظار
مجله خبری لحظه نما:یک صدای سحرگاهی همه اتاق را تکان می داد. بوزز، همان آوای دلنشینی بود که خواب را برای بار دهم از چشم مان می پراند، "کجا رفتی؟ گفتم اصل بده"

اولین برخورد ما، به عنوان دختران 15 ساله شهر کوچکی اطراف اصفهان با جنس مخالف مان در یاهو ثبت شد. آن هم با دستانی لرزان و تپش قلب بالا از ترس آنکه کسی در اتاق را باز کند و چشمش به نوار بنفش یاهو بیفتد. تا زمانی که دایره دهان گشاد یاهو مسنجر بالا و پایین بپرد و از رنگ خاکستری به زرد آنلاین بودن برسد، قلب مان در دهان مان می آمد که مبادا صدای غیژ غیژ وصل شدن به اینترنت را کسی بشنود و آبروی مان برود. به مدد همین یاهو مسنجر بود که همه ما طلوع آفتاب را پشت هما سیستم های گازوئیلی دیدیم. صبح ها با همکلاسی هایمان درباره مردانی که با اسب سپید پشت کامپیوترهایشان برای مان از خانه های لوکس، ماشین های گران قیمت و سفرهای با هیجان شان می گفتند، حرف زدیم. روزگاری که هر کدام از ما حداقل دو آی دی داشتیم و سردر گم میان اینکه 10 سال دیگر قرار است چه کسی بشویم، در هرکدام از آی دی های توی جلد نقش های متفاوتی می رفتیم. برای مثال Soofia***، faryad_*** دو آی دی مختلف مونا بودند که با چت کردن در اولی در نقش دخترک 23 ساله تهرانی فرو می رفت و با آی دی دوم خودش را عاشق موسیقی و ادبیات معرفی می کرد. Soofia*** یک بار برای سر کار گذاشتن یک پسر تهرانی با او قرار گذاشت. وقتی پسر از او پرسید که کجا هم را ببینیم. Soofia*** جواب داد:"میدان آزادی" حالا که هفت سالی از زندگی ام در تهران می گذرد معنای اسمایلی منفجر شدن از خنده پسر را می فهمم. آخر کدام پسر و دختری، مخصولا اگر اسم دختر سوفیا باشد و پدرش کارخانه دار و مادرش اصالتا اهل وین اتریش، اولین قرار عاشقانه شان را صبح یک روز تعطیل در میدان آزادی تهران می گذارند؟ میدان آزادی که جای ایستادن نیست. اما چه می شد کرد؟ ما ازتهران همین میدان آزادی را شنیده بودیم و دیگر هیچ.

برخلاف همه ما مهسا از همان ابتدا یک آی دی داشت و عزم خودش را برای ازدواج کردن با همان آی دی mahsa_*** جزم کرده بود. او هم دست اخر بعد از شکست های عشقی فراوان با پسر همسایه شان که در تنها پیتزافروشی شهر کار می کرد ازدواج کرد. پسری که به عشق مهسا بعضی شب ها سوار پیک موتوری میشد و برای ما که پشت صفحه نورانی دسکتاپ خانه انها با معشوق های مان رویا می بافتیم. پیتزا می آورد.

لیلا اما از همان آغاز ضربه خورد. یک روز عصر از بچه ها لباس های تمیز قرض گرفت، سوار مینی بوس شد و سرقرار با پسری رفت که می گفت با یک کلیل عاشق آیدی Leyla_banooye*** شده است. لیلا اما بهانه های بیشتری برای دوست داشتن آی دی ice_*** داشت. زندگی در خیابان های خوب اصفهان، شام خوردن در رستوران مجلل و راه رفتن کنار مردی که می توانست تنها مرد تحصیل کرده فامیل شان بشود. با این حال همه چیز همان جا روی صندلی های زیر سی و سه پل و حین خوردن دوغ و گوشفیل تمام شد. یک نفر آمد و نسبت آن دو را پرسید. بی اجازه تلفن همراه لیلا را از روی میز برداشت و لیست شماره هایش روی اسم "بابا" ایستاد.فشار داد: دکمه سبز گوشی او را به قعر جهنم برد. با این حال ما دختران ماندن در پستوها نبودیم. بعد از شکست روحی، لیلا درس خواندن را دقیقه ای رها نکرد. می دانست انچه را که می خواهد، نمی تواند از کوچه های خاکی شهر ما، زنانی که دم خانه های سبزی پاک می کردند و مردانی بگیرد که اجازه نفس کشیدن خانواده ای در دستان شان بود. لیلا چند سال بعد رشته ادبیات دانشگاه اصفهان قبول شد و لباس شهر دیگری را بر تن کرد.

در میان ما کسی بود که از همان ابتدا مسیر جداگانه ای داشت. برخلاف ما که مرزهای ذهن مان را نهایتا تا تهران می کشاندیم، نازی در روم های خارجی دنبال کسی می گشت که با او انگلیسی حرف بزند. حالا اینکه این وسط گاهی یک هندی پیدا می شد با آن زبان یاجوج و ماجوج انگلیسی هندی ها قربان صدقه دوست ما می رفت و تصمیم می گرفت نازی را به عقد خودش در بیاورد، نهایتا دو یا سه روز طول می کشید vadeyedidar_girl*** در میانه آن خارجی ها با مردایرانی دیگری آشنا شد که مثل او قصد داشت زبانش را تقویت کند. Tristan_*** پسرکرد، چشم رنگی و ویولنیست نازی را به عرفان علاقه مند کرد. معدل نازی همان سال از 19.90 به 17 و سال بعد 15 رسید. عمر حضور پسر در زندگی نازی چند ماه بیشتر طول نکشید اما همین یاهو مسنجر مسیر زندگی اش را تغییر داد. آن آدم سر درگم دوران مدرسه، چیزی پیدا کرده بود که دست او را گرفت و با خود به دنیای دیگری برد. دینیای که انگار از زندگی روزمره و طبیعی دیگران جدا بود. چندسال بعد هم به جای اینکه مثل همه ما حقوق دانشگاه نجف آباد قبول شود، برای روزنامه نگار شدن راهی تهران شد. با اینکه نایزی دیگر نه عرفان می خواند و نه سی مرغ عشق عطار را دوره می کند اما می داند اگر کاربر Tristan_*** وارد زندگی اش نشده بود، همه رویاهایش را آخر یک جا در زیر زمین نمور خانه شان در شهر کوچک اطراف اصفهان خاک کرده بود.
جدیدترین روش جوانسازی واژینال
سبک زندگی
کودک وبانوان
گردشگری
فناوری اطلاعات
سلامت
آشپزی
چهره ها
دکوراسیون
رازهای موفقیت
سرگرمی
نام:
ایمیل:
* نظر: